قصه مادر و بچه هابه نام خدا. نزديک صبح بود که شفق روز، ظلمت شب را درهم مي شکافت. بچه ها يکي يکي از خواب بيدار شدند از همان اول صبح درگيري و ورجه وورجه کردن بچه ها شروع شد. يکي ميگفت: مي خواهم فيلم ببينم. ديگري ميگفت: ميخواهم آهنگ گوش دهم. سومي اعلام گشنگي ميکرد .خلاصه مادر تمام کارهاي خود را رها کرده بود تا پاسخگوي حاجت بچه ها شده و بتواند آن ها را راضي کند. گاهي درگيري و تقابل بين بچه ها را مشاهده ميکرد. مثلا بچه اي ميخواست تلويزيون نگاه کند. دومي دوست داشت آهنگ گوش کند و برخي زياده روي ميکردند و بچه ها
برچسب:
نویسنده: پویا پاکدل
تاريخ: يکشنبه
2 آبان
1395 ساعت: 12:33